زینب مجنـون شُد

تبلیغاتــــ advertising

آخرین مطالب سایت زینب مجنـون شُد


سپاهان درب
رئیس مجلس سنای اسپانیا وارد فرودگاه مهرآباد شد + فیلم
کری خوانی ستاره جدید استقلال برای سرخپوشان + عکس
تصادف مرگبار ۲ دستگاه پراید در جاده قدیم رودبار

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

امام مثل آب بود

"ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگی‌شان آب است. وقتی ماهی از آب جدا می‌شود و روی زمین بیافتد، تازه زمینی که آرام تر از دریا است، شروع می‌کند به تکان خوردن.

ماهی دست و پا ندارد(!) وگر نه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را به زمین می کوبد. ماهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را دنبال می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد در طی این بالا و پایین پریدن‌ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می‌شود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهی‌گیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد(!)

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد. خشم، عجز، تنهایی، خفقان... اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!"

از کتاب "ارمیا" رضا امیرخانی


ابتدایی که بودم یکی از همکلاسی هایم انشا نمی نوشت ولی وقتی خانم میگفت محسنی بیا انشایت را بخوان با اعتماد بنفس کامل دفترش را برمی داشت و میرفت پای تخته و از خودش انشا درمی آورد (درلحظه!!) بعد موقع نمره دادن , خانم دفتر خالی اش را میگرفت و تازه می فهمید که ماجرا از چه قرار است !! اگر من جای معلم مان بودم به جای صفردادن به چنین دانش آموزی تحسینش هم میکردم ! دلم می خواهد بدانم محسنی الان کجاست و با آنهمه استعدادی که داشت چه می کند !!!

اگر برگردد ..

عاشق اینطور صدا زدنت هستم ؛ یامبدل السیئات بالحسنات .. ای تبدیل کننده ی بدی ها به خوبی ها .. این یعنی تو گناهکارترین بنده ات را هم یک شبه هم ردیف بهترین ها قرار می دهی , بی آنکه روزهای بد بودنش را به رخش بکشی ! .. اگر برگردد .. اگر بخواهد ..

میدونستم میای رفیق ..

- سرباز : میشه برم دوستمو که زخمی شده نجات بدم ؟

- فرمانده : ارزش نداره تا تو بری  اون مرده ..

- ولی سرباز رفتو با جنازه دوستش برگشت !

- فرمانده : دیدی گفتم ارزش نداره!

- سرباز : چرا داشت، وقتی رسیدم بالا سرش گفت میدونستم که میای رفیق ..


ساعت آرزوهای یک زینب

تولدت پر از بغضه ..

وقتی میرم سرخاک بابام و ..

وقتی دست می کشم رو سنگ قبرش ..

داغیش دیوونم میکنه ..


چطوری بقیعُ ببینم با این دل ؟
تولدت پره بغضه .. یا امام حسن ..

هرکی از غربت این زمونه خسته ست .. حرمه ..

۶ نظر
زینب میم


شهید بابایی اوایل انقلاب در نیروی هوایی ستوان یک بود. در فاصله‌ی سه سال، درجه‌ی سرهنگی گرفت و فرمانده‌ی آن پایگاه در اصفهان شد؛ یعنی از ستوان یکی به سرهنگ تمامی ارتقاء یافت. آن زمان هم سرهنگی درجه‌ی بالایی بود؛ یعنی بالاتر از سرهنگ، نداشتیم... فقط دو درجه‌ی سرتیپی در ارتش بود: فلاحی، که پیش از انقلاب به درجه‌ی سرتیپی رسیده بود و ظهیرنژاد که به دلیلی، در اوایل جنگ به او درجه‌ی سرتیپی اعطا شد. سایر افسران، سرهنگ بودند؛ اما شهید بابایی با نصب درجه‌ی سرهنگی به پایگاه اصفهان رفت. میدانید که پایگاه اصفهان هم از پایگاه‌های بسیار بزرگ و مفصل است. سال شصت بود. آن پایگاه واقعاً مرکزی بود که در زمان بنی‌صدر، امام را هم قبول نداشتند و قبلش هم، آن‌جا مرکز جنجالی و پرمسأله‌ای محسوب میشد. اولِ انقلاب، همین آقای محمدىِ دفتر خودمان - آقای «محمدی گلپایگانی» - به عنوان نماینده‌ی مسؤول عقیدتی - سیاسی، در آن‌جا فعالیت میکردند. ایشان مرتب مسائل آن‌جا را گزارش میکردند. عده‌ای ضد انقلاب و عده‌ای هم نفوذیهای گروه‌های به‌ظاهر انقلابی، در پایگاه نفوذ کرده بودند و واقعاً به‌کلی یأس‌آور بود. فرمانده‌ی آن‌جا، زمانی که در وزارت دفاع بودم، میگفت: «اصلاً نمیتوانم پایگاه را اداره کنم!» همین‌طور، همه چیز را رها کرده بود. در چنین شرایطی، شهید بابایی به این پایگاه رفت - این‌که «یک لاقبا» میگویند، واقعاً با یک لاقبا به آن‌جا رفت - و همه‌چیز را راه انداخت. او حقیقتاً پایگاه را متحول کرد.
یک بار من به آن پایگاه رفتم و ایشان، سمیلاتورهای آموزشی را به من نشان داد. شهید بابایی، خودش هم خلبان بود؛ خلبان «اف ۱۴». یعنی رتبه‌ی خلبانیاش رتبه‌ی بالایی بود. ایشانْ خیلی به من محبت داشت. من هم واقعاً از ته دل، قدر شهید بابایی را خیلی میدانستم.
یکبار که به اصفهان رفتم - من، دو  سه بار به پایگاه اصفهان رفته‌ام - نزد من آمد و گفت: «اگر شما اجازه بدهید، ما بچه‌های سپاه را این‌جا بیاوریم و به آنان آموزش خلبانی بدهیم»... با بچه‌های سپاه، خیلی خودمانی و رفیق بود. میگفت: «فقط برای انقلاب و رضای خدا، بچه‌های سپاه را آموزش دهیم.» گفتم: «حالا دست نگهدارید. الآن این کار مصلحت نیست؛ تا ببینیم بعداً چه میشود.» در غیر این صورت، وضعیت نیروی هوایی، حسابی به هم میخورد. به‌هرحال، ایشان آرام آرام همان پایگاهی را که آن همه مسأله داشت، به‌کلی متحول کرد.

بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار خانواده‌ی شهید بابایی ۱۳۸۰/۱۱/۷

دیاناجان ! همه چی تموم شد , من میرم

http://s5.picofile.com/file/8111375676/46746f54ffff.jpg

یادته می گفتی : «من آنشرلی ام , تو دیانا» ؟

من گفتم : «دیانا موهاش سیاهه , تو دیانایی , من احساساتی ترم , من آنشرلی ام»

یادته ؟

دیدی من راست می گفتم ؟

دیدی ؟

دیاناجان ! همه چی تموم شد , من میرم !

لیلای من ..

یک خبری به مجنون بده ..

i> http://pnuna.avaxblog.com/
  • http://wp-theme.avaxblog.com/
  • http://niushaschool.avaxblog.com/
  • http://miiniikatahamii.avaxblog.com/
  • http://sheydaw-amirhoseiwn.avaxblog.com/
  • http://akhbar-irani.avaxblog.com/
  • http://tanzimekhanevadeh.avaxblog.com/